سید مصطفی تاج زاده

یکشنبه, 09 ارديبهشت 1397 ساعت 04:14

خاطرات سفر به سرپل ذهاب

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

خاطرات سفر به سرپل ذهاب

فخرالسادات محتشمی پور

✅هنوز مدرک دیپلم به دستم نرسیده معلم مجتمع فرهنگی متقین شدم. قرار بود کلاس اولی ها را باسواد کنم ولی بعد از دوره های فشرده ای که دیدم و در آستانه آغاز سال تحصیلی ناگهان خوف برم داشت که مبادا از عهده این کار بزرگ برنیایم و قرار شد معلم کلاس دومی ها باشم. بچه هایی که هم دچار فقر فرهنگی بودند و هم فقر اقتصادی و ما از صبح زود تا عصر هم باید به آنان خوراک جسم می رساندیم و هم خوراک روح. بین کار در مدرسه دخترانه و پسرانه هم مختار بودم و من پسرها را انتخاب کردم چون فکر می کردم کمتر انرژی می گیرند و زحماتم زودتر به نتیجه می رسد. اما به زودی فهمیدم که سرو کله زدن با آن شیطانک های دوست داشتنی هم کلی مهارت لازم دارد که باید می آموختم.

✅یک روز وقتی مشغول نوشتن پای تخته بودم وقتی برگشتم دیدم هیچکس سر کلاس نیست. وحشت زده همه ی راهرو و کلاس های بغلی و حیات را گشتم اثری از بچه های کلاسم نبود وقتی مضطرب و اندیشناک به کلاس برگشتم صدای خنده شان فضا را پر کرد یکی یکی از کمدهای کوچکی که برای گذاشتن وسایلشان در کلاس قرارداده شده بود بیرون آمدند و من مانده بودم چه بگویم به این پسرک هایی که شادی حقشان بود و دلشان خواسته بود با سر به سر معلم گذاشتن آن روزشان را به شادی سپری کنند.

✅روز شنبه در پارک شاهد سرپل ذهاب، شاهدِ هنرنمایی چند تن از وطن دوستان نوع پرور بومی و غیربومی بودیم بعد از آن راما جان وزیری کارآفرین جوان عضو انجمن زنان کارآفرین آخرین بشقاب های سفالی سفید بی نقش را در اختیار بچه های تحت پوشش ارتاوان گذاشت تا چهارمین و آخرین کارگاه آموزشی نقاشی روی سفال را با بچه ها تمام کند. پسرها از درودیوار کانکس بالا می رفتند و شیطنت هایشان مزاحم کار دخترها بود.

✅مشغول کردنشان کار آسانی نبود. به هر زحمتی بود آن ها را نشاندم زیر درخت نخل تزئینی و از آن ها خواستم از قصه های کتاب فارسی شان برایم بگویند چون کتاب قصه موجود نبود که با هم بخوانیم. قصه بالا را برایشان تعریف کردم و پرسیدم من چه باید می کردم؟ بلافاصله یکی شان گفت: خوب شما هم درب کمدها را رویشان قفل می کردید تا تنبیه شوند!

✅گفتم من کار بد را با بدی جبران نمی کنم. به فکر فرو رفت. کتاب مِثل مَثَل موجود بود به دوتایشان جایزه دادم و قرار شد معادل کردی ضرب المثل های فارسی را بنویسند بعد هم قرآن خواندند و آواز و ... هیچکس باورش نمی شد کار دخترها در آرامش تمام شود ولی شد.

slide3

خواندن 1879 دفعه آخرین ویرایش در یکشنبه, 09 ارديبهشت 1397 ساعت 04:58

نظر دادن

Make sure you enter all the required information, indicated by an asterisk (*). HTML code is not allowed.